تبليغاتX
.: نوشته های یک پسر شاد مغز :.
 
چه بودیم و چه شدیم و چه خواهیم شد...
 
 

پاک و بی آلایش، آن نگاه زیبای نورانی، آن نگاهی که چشمه ی نور من بود نه انعکاس نور، همان کلام عاشقانه بود که از مزرعه واژه و هجا خارج شده بود. کسی خبر نداشت از رازی که در درون چشمان تو بود، رازی که بین چشمانمان پلی درست کرد و در من فرو رفت و برای قلبم برملا شد؛ قلبم را به اوج برد، به اوجی که نابودی را به ارمغان آورد، نابودی جهانم و سازندگی جاودانم. اون چه رازی بود که جهان من را ساخت؟ آخ، که چه احساس زیبایی در درون نگاهت بود، ذات عشق و زیبایی انسانی را در درونت دیدم؛ حس کردم که عاشقی، ولی یقین را نگاهت به من نشان داد. تلاقی نگاهمان، آذرخشی بی پروا بر وجودمان می زد که کوتاه، ولی به زیبایی قطره بارانی بر صحرا بود.

 من همان سوخته دل، عاشق بی باک بودم

اگر آن شرم زیبای وجودت، نگاهت را چاک نمی ساخت

من همان مرده ز سرمای وجود خاک بودم

اگر آن عشـق نگاهـت، آتش وجودم را پاک نمی ساخت

احساس می کنم وقتی عشق از نگاه به کلام می رسد، رنگ می بازد و علاقه را سیاه می کند. ای کاش کلام نابود و تمام زندگیمان، نگاه میشد...



 
 
 |    نوشته شده توسط اشکان
 
 
 

تا حالا با هیچ دختری نبودم، اصلا نمی دونستم عشق چیه، ولی در همون نگاه اول، دیدمش؛ احساسش کردم؛ زیبایی اون صورت که اگر با ستاره مقایسه می شد، ستاره رو مغلوب می کرد. چشمانی مثل الماس، که در گوشت و پوست و ذهن رخنه می کرد و جوری روی ذهن نقش می بست که با هیچ اسیدی پاک نمیشد. دو نقش سیاه که بالای چشمانش بود، مار های نگهبانی بودند که قلبم رو مسموم می کردند. لب هاش مثل در های بهشت بودند، وقتی که در ها به بهانه ی خنده ای باز می شدند، بهشت، دنیای من شد. چه مو های زیبایی داشت، موهایی که رود رو برات تدائی میکرد، رودی که حلال عشق بود و من رو با خودش می برد..... بهش نگاه می کردم و در ته وجودم احساسش می کردم، وقتی که لحظه ای چشمش بهم می افتاد من ناخدای دریای مستی میشدم، وای که چه لذت مقدسی بود. عشق رو در خودم می دیدم و باورم شده بود که اون هم همین احساس رو داره. چرا نداشته باشه؟ وقتی که من عاشقانه می بینمش، وقتی که عاشقانه می خوامش، چرا اون نباید اینطور باشه؟

نه نبود، دختر خوبی نبود،  مثل من پاک نبود، مثل من عاشق نبود، اصلا عشق رو نمی فهمید چون انسانیتی در وجودش نبود، قبلا یکی ازش گرفته بود...... چرا دنیا اینطوری کرد با من؟ چرا برای نابود کردن راه عاشقی رو پیش گرفت؟

این اتفاق برای خیلی ها، حتی برای خودمان نیز ممکن است اتفاق افتاده باشد. جامعه ما رو به نابودی رفته، دیگه کسی پاک نیست، دیگه کسی معنی عشق رو نمیفهمه، نابود شدیم، باید قبول کنیم که با تکیه بر هوس هامون به نابودی رسیدیم، با به وجود آوردن عبارت "دوست شدن"؛ کلمه "عشق" رو لکه دار کردیم، با جدا کردن "ازدواج" از "دوست شدن" زندگیمون رو به سخره گرفتیم. با دختری باشی و بهش بگی که من فقط می خوام با تو دوست باشم! چی از این زشت تر می تونه باشه ؟! چی از این مسخره تر میتونه باشه ؟! این جور افراد چطور می تونن از عشق دم بزنن ؟ چطوری می تونن از جملات عاشقانه استفاده کنند وقتی که معنیش رو نمی دونن! همین افراد هستن که هوس رو با عشق یکی کردن و عشق رو لکه دار کردند...که متاسفانه تعدادشون خیلی زیاده .... خیلی خیلی زیاد... و همچنان داره زیادتر هم میشه...

ای کاش مردان و زنانی به دنیا بیاریم که مردی و زنی رو توی عاشقی پیدا کنن، نه توی بی بند و باری...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط اشکان
 
 
 

تاریکی بود و صدای خش خش ترس تمام وجودم را گرفته بود...

صدایی که ارواح را به دنیا می آورد و انسان ها را میمیراند. سیاهی محض آنچنان در اطرافم حلقه زده بود که خود را چشمی می دانستم نه انسانی در تنهایی و ظلمت. سرمایی سوزناک همانند تیغی، تشنه ی حلاکت ام می تاخت و من مانند کودکی بی سر پناه با دستان کوچکم جلوی ضربات را می گرفتم ولی در آخر من پیروز میدان نبودم...ای کاش در این فضای بی خدایی، مادری بود که تاریکی را به انزوا می کشید و روشنی و گرمای زیبای آغوشش را به من کودک هدیه میکرد، ولی کجاست مادری که روشنی را می زاید و تاریکی را از میان میبرد؟ همگان تاریکی اند و این تنها فریبی ست مادرگونه... تاریکی می آمد و می خورد... چیزی که نه دیده میشد، نه بو داشت و نه حس میشد... آمد جلو و جلو تر... و ما وقتی فهمیدیم که تاریکی وجودمان را گرفته بود... هر آنچه داشتیم از ما ربود... عقلمان را، چشم و گوشمان را............... دلمان را نیز برای دسر خورد...

  زیبایی قضیه اینجاست که هنوز نفهمیدیم که همه چیز را از دست داده ایم و باید از اول شروع کنیم...

 
 
 |    نوشته شده توسط اشکان
 
 
 

تو ماشینم تنها نشستم. در حال رانندگی هستم ولی فکرم مشغول یک مسئله ی دیگست. عصری چیکار کنم؟ چطوری میتونم قلب اون رو بدست بیارم؟ اصلا من رو دیده؟ اصلا به من فکر میکنه؟ نکنه الان که من دارم بهش فکر می کنم اونم به فکر منه؟ وای خدا، چطوری میتونم برم جلو و احساساتم رو بهش بگم؟ یعنی ممکنه از من خوشش بیاد؟ ....... به چهار راه رسیدم و متوجه شدم که چراغ راهنمایی قرمزه. پس مجبور شدم که ترمز بزنم و صبر کنم. غرق توی عشق و مفهوم عظیم عاشقی شده بودم که یک آن صدای تق تق اومد. سرم رو برگردوندم و دیدم پسری داره به شیشه میزنه. شیشه رو کشیدم پایین و متوجه شدم که داره گل میفروشه.... گل! چه انتخاب خوبی! سریع از کیف، پول در آوردم و به پسرک دادم تا چند شاخه گل بهم بده... اونم با حواس پرتی و شلختگی چند تا شاخه از گل های قرمزش داد بهم و رفت سراغ یه ماشین دیگه... چراغ سبز شد و من هم حرکت کردم. ......

 

چه چیزی از این متن نظرت رو جلب کرد؟ عشق پسر به دختر؟ زیبایی اولین قرار او با یک دختر؟ یا گلی که او میخواست به دختر بدهد؟ ..... فقط تعداد کمی آن پسرک گل فروش را دیدند و تنها کمترینی به او فکر کردند... در روز چند بار با چنین صحنه هایی مواجه میشیم، ولی آیا به اون ها اهمیت میدیم؟ اصلا مهم نیست که کاری برای بهبود این وضعیت کرده باشیم، مهم اینه که کمی بهش فکر کنیم! ما اونقدر غرق در مسائل سطحی زندگیمون هستیم که دیگه وقت برای فکر کردن به این موضوعات رو نداریم. اشکال کار کجاست؟ حکومت؟ نوع دولت و حزب؟ یا قوانین اجتماعی؟ مشکل از خود ماست که این قدر ساده از این مسائل میگذریم. انسان های بزرگ و هنرمندان بسیاری در طول قرن ها آمدند و همه به این موضوع اشاره داشتند که کمی به اطرافمون دقت کنیم. ولی بعد از این همه مدت چند نفر متوجه حرف های اون ها شدند؟ چند نفر همراه با اون ها ضجه زدن و گریه کردند؟

پسری که از فشار گرسنگی و تنبیه مجبور به انجام کارهای سخت میشه، دختری که به خاطر فقر پدر و مادرش فروخته میشه و زن بیوه ای که به خاطر بچه هاش مجبور به انجام هر کاری میشه؛ اینها تنها گوشه ای از بدبختی هایی که ما درست کردیم. چقدر به این ها فکر میکنیم؟ وقتی فردی رو در حال گدایی میبینیم چه حسی بهمون دست میده؟ هیچی! درسته، زشتی هم برای ما عادت شده.... اگر میخوایم جامعه ی خوبی داشته باشیم، جامعه ای که از هر نظر زیبا باشه، باید به همدیگه اهمیت بدیم، باید از بدبختی های همدیگه زجر بکشیم و همدیگر رو تنها نزاریم...... مثل برادر و خواهر....

 
 
 |    نوشته شده توسط اشکان
 
 
 

امروز داستانی در مورد یک دختر شنیدم....

دسامبر 1917

مسکو

شاید بعضی ها از قصه ی آن دختر انقلابی که معشوقش را کشته بودند با خبر باشند. او در زمان خاکسپاری معشوقش، خود را بر روی تابوت او انداخت و فریاد کشید " من را هم خاک کنید؛ پس از مرگ او انقلاب به چه درد من میخورد! " آیا آن پسر بی مانند و یکتا بود؟ قطعا نه، هزاران پسر مانند او وجود داشت ولی وابستگی ، او را وادار به چنین عکس العملی کرد. ای خدا... چرا انسان رو این چنین آفریدی؟ چرا اون رو وابسته خلق کردی؟ نمی دونستی که این وابستگی مشکل سازه؟ یا می دونستی و هدف دیگه ای داشتی؟ این وابستگی چیه که تا این اندازه  رو انسان ها تاثیر میزاره؟




انسان ها وابسته به خدایند؛ بهتر بگم، وابسته به یک قدرت عظیم هستند. اگر چه خیلی ها این مسئله رو رد می کنند، ولی در آخر به این ایمان میارند که خدا، تنها راه حل مشکلاتشان است. خدا از کجا ظاهر شد؟ بهترین جواب این می تونه باشه "ترس بود که در آغاز خدایان را به این عالم آورد." انسان اولیه از ترس محیط خطرناک اطرافش ناچار بود که به قدرتی برتر پناه ببرد. ولی این قدرت چه بود؟ او نمی توانست خدا را درک کند. پس بتی ساخت. بتی که نشانه ی خداوندی بود. و این چنین بود که انسان خدا را لمس کرد و قصه ی وابستگی آغاز شد ...

در طول زندگیمان با هزاران نفر ملاقات می کنیم، با صدها نفر معاشرت می کنیم. ولی تنها به تعدادی وابسته می شویم..... و هم زمان با آغاز واستگی، بندگی هم آغاز میشه. شاید به همین دلیله که همه انسان ها با سرشت خداشناس زاییده میشوند. خدا به ظاهر به انسان ها قدرت انتخاب میده در حالی که از همون ازل اون ها رو بنده ی خودش کرده.... بندگی خدا بسیار زیباست. خدا پر از عشق و محبت به بنده اش است. پس همواره جواب بندگی او را میدهد. ولی  آیا بندگی انسان ها هم زیباست.....؟ من که اینطور فکر نمیکنم.

بهتره که بیاییم و به جای بندکی بنده ی خدا، بنده خدا باشیم و به وابسته اون باشیم. شاید اینجوری بتونیم راحت تر زندگی کنیم...

 
 
 |    نوشته شده توسط اشکان
 
 
 

نشانه ی بزرگ شدن چیست؟ چه وقت به یک انسان صفت "بالغ" را نسبت می دهیم؟ وقتی که توی بازی تقلب نکنه؟ وقتی که برای هر چیزی تمنا نکنه؟ وقتی که بتونه تصمیم بگیره؟ یا وقتی که یاد بگیره چطور دروغ بگه، چطور فریب بده و یا چطور نفرت داشته باشه؟

چیزی توی بچه ها هست که توی بزرگسال ها نیست، چیزی که توی همه ما بوده ولی دیگه نیست، ما پاک، ساده، ناب و روحانی متولد میشیم؛ و بعد...... تبدیل به چی میشیم؟ بزرگسالی که میمیره کدوم یک از این صفات رو داره؟ چه صفات زیبای دیگری رو توی زندگیش کسب می کنه؟ به راستی چه چیزی زیبا تر از گریه یک نوزاد بود اگر بزرگسالی وجود نداشت؟

چرا دیگه کسی زیبایی نهفته ی درون گریه رو درک نمیکنه؟ هر وقت بچه ای از سر درد یا خشم شروع به گریه می کنه اطرافیانش برای دل داری دادنش (شاید هم برای ساکت شدنش) بهش میگن که تو دیگه بزرگ شدی، تو دیگه گریه نمیکنی... ولی چرا نباید گریه کرد؟ چرا باید خندید ولی نباید گریه کرد؟ یکی از بارزترین صفات طبیعت، تضاد نام داره. شب، روز رو داره. آب، آتش رو داره. طوفان، نسیم رو داره. خنده هم گریه رو داره ولی ما انسان ها بر اساس اون باور غلطمون دوست داریم با طبیعت مبارزه کنیم و گریه که جزوی از طبیعت ماست رو حذف کنیم. سادگی کودک در انعکاس احساساتش، احساساتی مملو از واقعیت و به دور از هرگونه آلایش؛ هر "انسانی" رو متاثر میکنه. پس چرا ما باید از این زیبایی فاصله بگیریم؟ ای کاش ما از اعمالمون خجالت می کشیدم نه از بغض درونمون...




من عاشق اون دلبستگی کودکانه ام. اون عشقی که با یک لبخند ایجاد میشه و از بین نمیره. البته این قضیه توی بزرگسال ها هم دیده میشه همون عشقی که فلسفه دان ها به اون لقب عشق گوساله ای دادن (عشق اولیه یا به عنوانی عشق در یک نگاه که توش اثری از رفع نیاز های جنسی نیست) ولی فرقش اینه که دلبستگی کودک پایداره و هربار که اون فرد رو میبینه دوباره اون حس سراغش میاد؛ حسی که بهش می گه برو با اون بازی کنه، باهاش غذا بخور، بغلش کن... چقدر ساده... نه نیازی به زبون بازی داره نه نیازی به دنیا دنیا پول خرج کردن، تنها چیزی که کودک دوباره ازت توقع داره، اون لبخندته که از روی محبت بهش زده میشه... چه دنیای ساده ای داشتیم و الان چی داریم؟ دنیایی پر از آشوب، پر از پیچیدگی، پر از خودپسندی. دنیایی که خودمون ساختیم ولی قبولش نداریم ........ خیلی ها _حتی افرادی که تنها مشغله ی ذهنشون انتخاب رنگ ماشینشون ه_ دم از انتقاد میزنن و از جامعه ایراد میگیرند. از حکومت، از دولت، حتی از بقیه ی مردم، در حالی که هنوز نفهمیدن مشکل از کجاست. هنوز نفهمیدن مشکل توی خونه ی خودشون رشد می کنه، بزرگ میشه، گل میده، و در آخر میوه ی طغیان رو تحویل جامعه میده. جامعه پر از افرادیه که ذهنی خالی دارن، مهم نیست که چقدر درس خونده باشند، مهم اینه که چقدر فهمیده باشن، تنها اقلیتی از جامعه هستند که می دونن چه خبره، ولی همین اقلیت کدوم راه رو انتخاب می کنن؟ تک تک مراحل زندگی انسان ها با این راه ها درست شده، راه خوبی و راه بدی؛ فرقی نمی کنه تو کجا باشی یا چه کاره باشی، مهم اینه که چه راهی رو انتخاب می کنی. فکر می کنی چه تعداد از این اقلیت راه خوبی رو انتخاب می کنن؟ چه تعداد از این افراد راه خوبی رو طی می کنن؟ این افراد تا کجا می تونن این راه رو ادامه بدن؟ ای کاش اون دلبستگی کودکانه رو از بین نمی بردیم...

چه چیزی این کودکی رو خراب میکنه؟ این احساسات و این پاکی رو؟ جواب چیزی جز منطق عقلی کودک نمیتونه باشه. سطح پایین درک و فهمش باعث میشه که عام تمام اون صفات رو جزوی از دوران کودکی بدونن. ای کاش در پی بالا بردن سطح فکرمون بودیم نه در پی نابود کردن این معیار های انسانی... ای کاش با دقت بیشتری به اطراف خود نگاه می کردیم... ای کاش درست بزرک می شدیم...

 
 
 |    نوشته شده توسط اشکان
 
 
 

دوستی چیست؟ ارتباط همیارانه بین دونفر که بر اساس محبت و درک دوجانبه ایجاد شده

چه تعریف زیبایی... درک دوجانبه! آیا در اجتماع ما که پر از موجودات اجتماعی با نیاز های اجتماعی هست اصطلاحی به نام دوستی تحقق پیدا می کند؟

توی این چند سالی که دوستی رو تجربه کردم، فهمیدم که دوستی چیزی مبرا از این تعریف قشنگ است، دوستی به دو شکل نمایان میشود، الف- ارتباط اجباری و یا از روی عادت با شخصی دیگر که در آن فقط رفع نیاز های خود جایز است. ب- ارتباط عاشقانه و از روی محبت قوی که فرد با انجام هر کاری؛ عاجزانه فقط به دنبال یک نگاه از طرف مقابل هست...

چه خوب میشد اگر همه ی آدم ها فقط یکی از تعریف ها را در دوستی هایشان بکار ببرند، یا همه از روی عشق با هم دوست باشن و اون معیار بزرگ دوستی رو به جا بیارن یا اینکه دوستی حقیقی جزوی از افسانه ها باشد و دوستی همسنگ با تجارت باشد. ولی افتضاح انسانی وقتی دیده میشه که هر دوی این تعاریف با هم معنا پیدا می کنند. اغلب افراد دوست دارن که حقیقت رو کتمان کنن، بگن نه اینطور نیست. دوستی حقیقی هم وجود داره. آره وجود داره، وقتی دو نفر از تعریف دوم با هم دوست بشن دوستی واقعی شکل میگیره، ولی کی این اتفاق میافته؟ شاید هیچ وقت ! همیشه وقتی مظلوم وجود داشته باشه، ظالم به دنیا میاد، و تنها زمانی ظالم بی معنی میشه که همه مظلوم یا ظالم بشن، ولی این که همه به یک شکل باشن در طبیعت انسان ها نیست.

در اجتماع کلمه ی "لطفا" و عبارت "دوست دارم" به عنوان کلمه و عبارت جادویی نام برده شده اند. "دوست دارم"؛ این عبارت کلید بسیاری از موفقیت هاست. با این کلمه میشه ترقی کرد، میشه از آدم ها پلی برای بالا رفتن ساخت، پلی بسیار مستحکم که از حماقت و ضعف انسان ها ساخته شده و تنها فردی که به این ضعف ها مسلط شده میتونه مهندس عمران این پل باشه  که به لطف روزگار قشنگ ما، مهندس این روزا زیاد شده...



 
 
 |    نوشته شده توسط اشکان
 
 
 

بعضی از مواقع حس می کنم که خیلی تنهام، چه موقعی این مسئله پیش میاد؟ چه موقع یک فرد اون قدر احساس تنهایی می کنه که بغضش می گیره؟ وقتی که کسی رو تا حد مرگ دوست داری ولی رفتار اون فرد (دختر - پسر - پدر - دوست - یا حتی مادر...) طوریه که انگار ارزشی برای تو قائل نیست اون موقع است که تنها میشی، اون موقع است که وقتی بین هزاران نفر هستی تنهایی تمام وجودت رو تسخیر میکنه، چند نفر مثل من وجود داره؟ چند نفر تنهایی رو اینطوری حس کردن؟ اغلب تنهایی رو وقتی میبینن که کسی دور و برشون نباشه، وقتی کسی که دوستش داره ازش فاصله داشته باشه، ولی من می گم تنهایی وقتیه که هیچ روحی با روح تو ارتباط نداشته باشه، مهم نیست که جسمت کجاست، مهم اینه که روحت کجاست! اگر روح اون کسی که دوستش داری، روح تو رو قبول کنه، آره تو خوشبحت ترین آدم روی کره زمین هستی، آره تو دیگه تنها نیستی، اگر اون خودش رو از تو دور کنه، وقتی که جسمش پیشت باشه ولی خودش نباشه، اون موقع است که تو تنها ترین هستی.... تنها مثل .... مثل چی ؟ مثل سنگی سخت در کویر پر از شن و ماسه؛ آیا سنگ سخت در کویر تنهاست؟ آیا گلی در میان علف های هرز تنهاست؟ آیا کوهی در دشت تنهاست؟ آیا ماه در آسمان تنهاست؟ ....بر اساس عقیده ی من اول باید بدونیم که اینها روح دارند؟ سنگ، گل، سنگ، ماه، کوه ..... انیشتین میگه همه این ها انرژی دارند... ولی اگر اون انرژی رو روح بدونیم، اون موقع کی می تونه ثابت کنه که روح سنگ تنهاست؟ شاید روح اون با کسی که دوستش داره هنوز ارتباط "دو طرفه" داره... به راستی رابطه ی انرژی و دوست داشتن چیست؟ اگر ما انرژی و روح رو یکی بدونیم پس چه موقع ما احساس تنهایی می کنیم؟ به نظرم وقتی تو یک نفر رو دوست داری، به اون انرژی میدی، به اون حس سعادت و خوشحالی میدی، پس تو انرژی مصرف می کنی، ولی وقتی فرد مقابل به تو انرژی نده، اون موقع است که تو خالی میشی، و من اسم این حس رو "تنهایی" میزارم... پس دو نفر خوشحال ترین اند، کسی که دوستش دارن و کسی که هیچ کس رو دوست نداره...........




چه طبیعت بی رحمی... اگراین طبیعت رو دست کم بگیری، تو هر چی داری از دست میدی، میشی یک هیچ، یک هیچ مطلق.... ولی جای من کجاست؟ چرا من اینقدر به دوست داشتن علاقه دارم؟ چرا "دوست دارم" که عشق بورزم و از عشق ندیدن آزار ببینم؟

 "خدا بزرگ تر از آنچه هست که در درک و فهم ماست" ببین که حس مادری با یک دختر چه کار میتونه بکنه... تنها کسی که عشق می ورزه و عشق نمی خواد مادره... مادر و فقط و فقط مادر... چی توی اون حس مادری هست که توی دوستی نیست؟ ارتباط خونی؟ فکر نکنم، چون این حس رو پدر نمیتونه درک کنه. من بالاترین دوست داشتن رو در مادر پیدا کردم، دوست دارم که وقتی عشق می ورزم، وقتی به دوستی عشق می ورزم، وقتی به محبوبم عشق می ورزم، وقتی به یک کودک عشق می ورزم، عشق مادرانه باشه. عشقی بدون حس برگشت، چی میشد اگر همه سعی می کردن گوشه ای از این حس رو تجلی کنن؟ تنها گوشه ای رو.... وقتی از یک محل عمومی رد میشی و ناگهان میبینی که یک پسر بچه به زمین می افته، چه تغییری در اطرافش میبینی؟ اکثر افراد بی توجه هستن، ولی تعدادی هم هستن که توجه می کنن، کدوم قسمت زمین خوردن یک فرد خنده دار است؟ معذب شدنش؟ دردی که از روح و جسمش نشات گرفته؟ یا حس بی ارزگی ای که او رو در آغوش میگیره؟ پدر او وقتی با این صحنه مواجه بشه چیکار میکنه؟ به قدری غرق در موارد مالی هست که اولین فکری که به ذهنش خطور می کنه هزینه ی دکتره ولی وقتی میبینه که آسیب جدی ای به بچه نخورده حمله رو شروع میکنه، حمله ای که روح کودک رو آزار میده، حمله ای آنچنان مرگ بار که شاید اون بچه رو به گریه بندازه، چند نفر از بچه هایی که بر روی زمین می افتن از روی درد به زمین خوردن گریه می کنن؟ چند نفرشون از ترس پدر مادر و سرکوفت های اون ها گریه می کنن؟ اگر او مادری نداشت از هزاران نفر "انسان" شاید فقط یک نفر به سراغ او میرفت و کمکش میکرد ..............

چه میشد اگر اون فرد تبدیل به افراد و سپس به یک جامعه می شد؟ اگر این اتفاق می افتاد، ما فرق بین بهشت و زمین رو متوجه نمی شدیم....

حس درد و لذت در بدن فاصله ی زیادی ندارن، شاید این درد روحی برای بعضی افراد لذت آفرینه. شاید من دارم از این طریق از زندگیم لذت می برم، شاید هم فقط یک دیوانه هستم که نیاز به یک روان پزشک دارم...

 
 
 |    نوشته شده توسط اشکان
 
 
 
به راستی، با وجود این همه نعمت الهی و زیبایی ها؛ چه منظره ای زیباتر از دیدن دختر و پسری ست که با عشقی پاک و زیبا در یک پارک نشسته اند و پسر به دختری که با تمام وجودش او را حس می کند و دوستش دارد دفتری از خاطرات خود را می دهد تا دختر بر روی آن دفتر عشق اش را به گونه ای که درک نکرده است هک کند، با جمله هایی از آدم های بزرگ و مشهور، با شعر هایی از شاعران زبردست، در حال که زیبایی آن دفترچه باید به سادگی آن باشد، باید در آن حرف هایی نوشته شده باشد که از غم و شادی های یک دختر پانزده ساله نشات گرفته است، حرف هایی از یک ذهن کودکانه که به دنبال معنی حقیقی عشق است! آیا عشق را به درستی دریافته است ؟ آیا عشق همان احساس طغیان و شورشی است که در شکم او شروع شده و به سمت سینه و در آخر به قلبش می رسد و در آخر قلب او را آنچنان می سوزاند که گویی تنوری در دل او روشن کرده اند...  

چند روز پیش از اینکه شروع به نوشتن این وبلگ کنم، این منظره رو در پارک دیدم... من رو به فکر فرو برد... این عشق چیست که در تمام مراحل زندگی انسان وجود دارد؟ این احساس شگرف، این قدرت مافوق ذهن، چگونه می تواند ذهن را، جسم را و حتی روح را تحت کنترل خود درآورد؟ قصدم از زدن این وبلاگ اضافه کردن یک برگ از انسانیت به صفحه ی اینترنت بوده و بس... تمام مطالبی که در این وبلاگ گذاشته میشه، توسط این بنده حقیر نوشته شده است...

 
 
 |    نوشته شده توسط اشکان
 
 
 

pctfx3.3

Silent Music Template

Multimedia CD Catalogues گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Iran Domain Registration

تهیه وب پورتال اختصاصی برنامه نویسی تحت وب