نشانه ی بزرگ شدن چیست؟ چه وقت به یک انسان صفت
"بالغ" را نسبت می دهیم؟ وقتی که توی بازی تقلب نکنه؟ وقتی که برای هر
چیزی تمنا نکنه؟ وقتی که بتونه تصمیم بگیره؟ یا وقتی که یاد بگیره چطور دروغ بگه،
چطور فریب بده و یا چطور نفرت داشته باشه؟
چیزی توی بچه ها هست که توی بزرگسال ها نیست،
چیزی که توی همه ما بوده ولی دیگه نیست، ما پاک، ساده، ناب و روحانی متولد میشیم؛
و بعد...... تبدیل به چی میشیم؟ بزرگسالی که میمیره کدوم یک از این صفات رو داره؟
چه صفات زیبای دیگری رو توی زندگیش کسب می کنه؟ به راستی چه چیزی زیبا تر از گریه
یک نوزاد بود اگر بزرگسالی وجود نداشت؟
چرا دیگه کسی زیبایی نهفته ی درون گریه رو درک
نمیکنه؟ هر وقت بچه ای از سر درد یا خشم شروع به گریه می کنه اطرافیانش برای دل
داری دادنش (شاید هم برای ساکت شدنش) بهش میگن که تو دیگه بزرگ شدی، تو دیگه گریه
نمیکنی... ولی چرا نباید گریه کرد؟ چرا باید خندید ولی نباید گریه کرد؟ یکی از
بارزترین صفات طبیعت، تضاد نام داره. شب، روز رو داره. آب، آتش رو داره. طوفان،
نسیم رو داره. خنده هم گریه رو داره ولی ما انسان ها بر اساس اون باور غلطمون دوست
داریم با طبیعت مبارزه کنیم و گریه که جزوی از طبیعت ماست رو حذف کنیم. سادگی کودک
در انعکاس احساساتش، احساساتی مملو از واقعیت و به دور از هرگونه آلایش؛ هر
"انسانی" رو متاثر میکنه. پس چرا ما باید از این زیبایی فاصله بگیریم؟
ای کاش ما از اعمالمون خجالت می کشیدم نه از بغض درونمون...

من عاشق اون دلبستگی کودکانه ام. اون عشقی که با
یک لبخند ایجاد میشه و از بین نمیره. البته این قضیه توی بزرگسال ها هم دیده میشه همون
عشقی که فلسفه دان ها به اون لقب عشق گوساله ای دادن (عشق اولیه یا به عنوانی عشق
در یک نگاه که توش اثری از رفع نیاز های جنسی نیست) ولی فرقش اینه که دلبستگی کودک
پایداره و هربار که اون فرد رو میبینه دوباره اون حس سراغش میاد؛ حسی که بهش می گه
برو با اون بازی کنه، باهاش غذا بخور، بغلش کن... چقدر ساده... نه نیازی به زبون
بازی داره نه نیازی به دنیا دنیا پول خرج کردن، تنها چیزی که کودک دوباره ازت توقع
داره، اون لبخندته که از روی محبت بهش زده میشه... چه دنیای ساده ای داشتیم و الان
چی داریم؟ دنیایی پر از آشوب، پر از پیچیدگی، پر از خودپسندی. دنیایی که خودمون
ساختیم ولی قبولش نداریم ........ خیلی ها _حتی افرادی که تنها مشغله ی ذهنشون
انتخاب رنگ ماشینشون ه_ دم از انتقاد میزنن و از جامعه ایراد میگیرند. از حکومت،
از دولت، حتی از بقیه ی مردم، در حالی که هنوز نفهمیدن مشکل از کجاست. هنوز
نفهمیدن مشکل توی خونه ی خودشون رشد می کنه، بزرگ میشه، گل میده، و در آخر میوه ی
طغیان رو تحویل جامعه میده. جامعه پر از افرادیه که ذهنی خالی دارن، مهم نیست که
چقدر درس خونده باشند، مهم اینه که چقدر فهمیده باشن، تنها اقلیتی از جامعه هستند
که می دونن چه خبره، ولی همین اقلیت کدوم راه رو انتخاب می کنن؟ تک تک مراحل زندگی
انسان ها با این راه ها درست شده، راه خوبی و راه بدی؛ فرقی نمی کنه تو کجا باشی
یا چه کاره باشی، مهم اینه که چه راهی رو انتخاب می کنی. فکر می کنی چه تعداد از
این اقلیت راه خوبی رو انتخاب می کنن؟ چه تعداد از این افراد راه خوبی رو طی می
کنن؟ این افراد تا کجا می تونن این راه رو ادامه بدن؟ ای کاش اون دلبستگی کودکانه
رو از بین نمی بردیم...
چه چیزی این کودکی رو خراب
میکنه؟ این احساسات و این پاکی رو؟ جواب چیزی جز منطق عقلی کودک نمیتونه باشه. سطح
پایین درک و فهمش باعث میشه که عام تمام اون صفات رو جزوی از دوران کودکی بدونن.
ای کاش در پی بالا بردن سطح فکرمون بودیم نه در پی نابود کردن این معیار های
انسانی... ای کاش با دقت بیشتری به اطراف خود نگاه می کردیم... ای کاش درست بزرک می شدیم...